تبليغاتX
کعبه دل

کعبه دل

چشم ها را باید شست جور دیگر باید دید

  مادر....

  شب بود....

  دوباره کابوس شبانه.....

  ارام به اتاقش رفتم......

  مثل همیشه سجاده اش پهن بود و ذکر میگفت.....

  ارام کنارش نشستم.....

  گوشه ی چادرنمازش را بوسیدم....

  سرم را روی زانویش گذاشت....

  اشگم سرازیر شد.....

  ـــ بعد خدا تنها کسی هستی که دوسم داره.....

   (((( دوستت دارم مادرم...)))

  تنهام نزار که دنیا رو بدون تو نمیخوام.....

  تنهام نزار تکیه گاه من.....

  دستانش را در دستم گرفتم......

  همان عطر خوشبوی همیشگی.....

  بوسیدم دستش را.....

  اشک هایم دستانش را تر کرد.....

  ارام در اغوشم گرفت.....

  با صدای ارام لالاییش به خواب رفتم.....

 ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

  پ. ن: میم مثل مادر......

  پ. ن: وقتی نگرانی درون چشمانت میبینم حاضرم دنیاش نباشه....

  پ. ن: تنها تکیه گاه زندگیم دوستت دارم.....

  پ. ن: دوستت دارم.....

[ چهارشنبه بیستم اردیبهشت 1391 ] [ 19:40 ] [ کعبه دل ] [ ]

سلام خوبین...؟؟؟؟؟؟؟؟؟

کامپیوترم یه مدت خرابه...... نمیتونم بیام....... عیدتون مبارک.....

بای

[ پنجشنبه دهم فروردین 1391 ] [ 16:2 ] [ کعبه دل ] [ ]

سلاممممممممم

من امروز.....

خیلی خیلی خیلی خیلی خوشحالم.........

اول اینکه مدرسه رو پیچوندم.......

دوم اینکه داداشیم از راه رسید...

سوم اینکه خوشحالم.......

چهارم اینکه عید نزدیکه یه خونه تکونی و وب تکونی درس حسابی

در راهه........

پنجم اینکه ابجی مبینای نازم......خیلی دوستت دارم عزیزم........

به اندازه یه دنیا زمرد من........

فدای ابجیه نازم بشم..........که انقده مهربون و ماهه......

دوستت دارم نازنینم

[ یکشنبه هفتم اسفند 1390 ] [ 12:22 ] [ کعبه دل ] [ ]

داداش امیر تو رو خدا هر جا هستی یه خبر به من بده......

خواهشا برام نظر بزار و من و از حالت با خبر کن......

منتظرم....

[ یکشنبه بیست و سوم بهمن 1390 ] [ 20:45 ] [ کعبه دل ] [ ]

ادم وارانه....

  سلام

  چرا نگار کم پیداست؟نگار تقریبا دارد سعی میکند که به سوی آدمیت پیش برود

. ولی درست است که  موانع زیاد است ولی او دارد سعی میکند. او میخواهد به

 دانشگاه برود که درس بخواند و پیشرفت کند و کار

  پیدا کند و پولدار شود و کیف کند و بمیرد. (قبل از رفتن به دانشگاه ازدواج کرده است :دی)

  او میخواهد برای جامعه اش فرد مفیدی باشد اما جامعه اش او را نمیخواهد

 پس میخواهد به مغز تبدیل شود که  فرار مغزها کند. اومد میخواهد در غم

 غربت بسوزد و تلاش کند (:دی)

 بعدا که مفید شد به خارج خیانت کند و برگردد در داخل کار کند و تو سرش

 هم بزنند که تو یک غرب زده هستی...

 

  جامعه ی ما چیزی جز ما نیست!

   و البته یه ذره دولت که اصا کاری به زندگی شخصی ما نداره و فقط خادم

   مردم است و قصدش  خدمت به ماست و همه جوانب و زمینه ها را برای ما

   فراهم کرده و انقدر وضعیت مالی و  اقتصادی و رفاهی و امنیتی مارا

   تامین کرده است و چون دیگر چون کاری نمانده که در امور دنیایی برای

   ما انجام دهد افتاده است به جان دین و عقیده و فرهنگ ما.............

   از دیوار ها و ساختمان ها راپل میکند که نکند کسی فکر مارا منحرف کند.

   آخر فقط او میداند که ما هیچ چیز نمیفهمیم و رسانه های بیگانه

   میخواهد ما را گمراه کنند.

   او میگوید ما باید فقط رسانه ی ملی و شبکه ی بازار را تماشا کنیم.

   او میگوید ما در مقابل آخرت شما مسئولیم. اخر خدا ان دنیا از ما

   میپرسد که مگر شما طناب و چنگک نداشتید که وارد خانه ی

   بندگان من شوید که آنها تنهایی به گناه افتاده اند.

   تازه برای ما ماشین های قشنگ قشنگ و با امکانات بالا مثل گوینده ی کامپیوتری

   "در باز است!" ساخته است که ما دیگر مجبور نباشیم ۲۰ هزار دلار پول هنگفت

   را پای این ماشین های بی کیفیت خارجی مث این تویوتا ها

   و بی ام دبلیوهای آشغال بدهیم

  . تازه برای ما خیابان کشی و جاده کشی با بهترین کیفیت و

    بهترین مهندسی کرده است  که خدایی نکرده جان ما به خطر نیفتد

   و همه ی ماشین هایش را ایمن کرده است و همش

   به ما نمیگوید چون شما تند میروید و چون خودتان مواظب نیستید

   ما رکورد دار مرگ در رانندگی هستیم. چون ما اصلا رکورد دار نیستیم.

   او مواظب لباس های ما هم هست. و وقتی میبیند که شلوار کسی پاره است

   او را نگه  میدارد و نوازش میکند و روی پارگی شلوارش اسپری رنگ

   میگیرد که معلوم نباشد پاره است و آبرویش برود. او تازه مواظب است

   که دختران ما سرما نخورند. اخه وقتی  انها کلاه نداشته باشند

   و رو سریشان کوچک باشد آنها را صدا میکند و داخل ماشین

   خودش سوار میکند که خدایی نکرده سردشان نشود و زنگ میزند به

   بابایشان که برایش  کلاه بیاورند و اورا ببرند. تازه اگر آنها صورتشان

   را با این پنکک ها کثیف شده باشد  به آنها دستمال کاغذی تعارف

   میکند که خجالت نکشند. انقدر هم مودبانه برخورد میکنند

   که آدم هی دلش میخواد دست و صورتش را کثیف کند...

  وقتی دختر و پسر ها هم به فاصله ی کمتر از هشتاد سانتی

   هم دیگر هم میرسند سریع از آنها شناسنامه میخواهد که

   موجابت خیر را فراهم کند و برایشان خطبه ی عقد بخواند و

  این مسئله را چون خودشان رویشان نمیشد خیلی محترمانه

   با پدر و مادرشان هم در میان بگذارد. تازه در بعضی موارد

   هم انقدر باهاشان دوست میشوند که گوشیشان را میگیرند

    تا برایشان بلوتوث های قشنگ قشنگ و جدید بفرستند.

    در دانشگاه ها هم دولت همیشه دوست دانشجو هاست.

    چون به هر کاری که بتواند دست

   میزند تا استاد ها یا سر کلاس نیایند یا دیر بیایند.

    مثل جدا کردن کلاس دختر ها و پسرها

    که استاد کم بیاید و آنها بتوانند نا نصف شب به

     کار هایشان برسند و بعد سر کلاس بیایند...

    پ. ن:+ ای خدا......حال کن تفکرمو.....

[ پنجشنبه سیزدهم بهمن 1390 ] [ 14:23 ] [ کعبه دل ] [ ]

سلام....

سلام به همتون.....

امروز اخرین امتحانمم دادم....

اخیش راحت شدم....

فردا تعطیلیم و از شنبه دوباره شروع مدارس....

اخه تعطیلمون نکردن...

فردا برامون جلسه گذاشتن....

اخه قراره ببرنمون راهیان نور شلمچه.....

قراره سیما رو لخت کنیم....

از رو مینا رد شیم....

با رمضان بخوابیم....

با سحر بلند شیم....

ای خدا....

میخوایم بریم یادواره ی شهدا....

رفتم رو مین شهید شدم....

حلالم کنید....

من که در هر صورت در معرض مرگم....

قراره بخندیم....

بخندیم....

میخوام بریم شلمچه....

یا حاجی بشیم....

یا اینکه اخراجی بشیم.....

پ. ن:+ شنبه ساعت هفت صبح پیش به سوی شلمچه.....

پ. ن:+ درود بر صدام یزید کافر....!!!!!!!!!

پ. ن:+ بمس اله لحمان لحیم به ما هم رادیو میدن...؟؟؟؟؟

پ. ن:+ شاید این اخرین اپ من باشه....

خوبی بدی دیدین حلال کنین....

پ. ن:+ ما که در هر صورت میمیریم.... اگه روی مینا نمردیم.... بدست دشمنان کور

دل نظام که به کشتن دانشمندان فیزیک ایران روی اورده اند کشته میشویم.....

پ. ن:+ ۴ روز میرم شلمچه بهتون سر نمیزنم.... ولی شما بی معرفتی نکنین... سر بزنین....

[ چهارشنبه بیست و هشتم دی 1390 ] [ 23:34 ] [ کعبه دل ] [ ]

فقط برو....

میخواهم بدانم....

بدون یا نبودنت را...

حس غریبی است هنگامی که کنارم نیستی و حضورت را حس میکنم...

و هنگامی که هستی....

و....

پرنده ی خیالت به قلب های دیگر سفر میکند....

نمیدانم....

میخواهم فریاد بزنم....

بودن یا نبودنت را...

خسته ام..

از بس که نبودنت را بر دیوار های اتاقم فریاد کردم....

خسته ام....

از نگاه های زهر الود...

که هر از گاهی....

یاداور انست که....

تو رفته ای ....

از بس خنده های دیگران....

سکوت مبهمی را برایم به ارمغان میاورد...

و با خود میگویم...

برای چه میخندند...

مگر دل ساده ای که عاشق شد...

خنده دارد...

ان ها به خیال ساده ی من میخندند...

خیال بازگشت تو...

هه ...

چه خیال خامی....

اغوش غریبه ها خاطرات مرا از وجودت پاک کرده...

چشمانم....

پر شده از خیانت های انکارناپذیرات...

گرمای وجودم را از ان خودت کردی...

و مرا با قلبی یخ زده...

رها کردی...

رها...

و حال....

شده ام جسمی...

با اهن قراضه ای درون سینه....

و روحی که از ان خودم نیست...

رفتی...

بی انکه نگاه کنی ...

مسیر رفتنت را با خونم اب و جارو و با هق هق هایم...

اذین بستم...

رفتی...

بی انکه بدانی...

برای من مرگ را هدیه میاوری...

رفتی...

حتی نگاه خود را به من ندوختی که بدانی...

عشقت...

با من چه کرد...

رفتی...

و من..

دلتنگ تر از همیشه....

منتظر دیدار تو....

حال انکه....

تو باز نخواهی گشت...

هرگز...

هرگز...

پ. ن:+ منتظر تلافی هستم....

پ. ن:+ میدانم باز نخواهی گشت...

پ. ن:+ میدانی اخر مسیری که در ان حرکت میکنی چیست؟؟؟؟؟؟

شکـــــــست.... خیانت کسی که مرا به خاطرش به زباله دان وجودت سپردی....

پ. ن:+ سالهاست منتظر برگشتتم ... چین های صورتم....موهای سفیدم.... مقیاس زمان من است...

پ.ن:+ کاش میتوانستی همانطور که مرا اتش زدی... غرورت را نیز ... میسوزاندی....

پ. ن:+ ماندنت را گدایی نمیکنم... بـــــرو که ماندنت عذابی بیش از رفتنت دارد....

[ جمعه بیست و سوم دی 1390 ] [ 12:0 ] [ کعبه دل ] [ ]

حقیقت

سلام به همه ی دوستای گلم...

از امروز میخوام خود خود واقعیم باشم...

دیگه خسته شدم از بس ادای دخترای عادیه و در اوردم....

من تفکراتم با بقیه همسن و سالام فرق میکنه...

میخوام از امروز منه واقعی ام باشم..

لااقل تو دنیای مجازی...

اهنگ وبم حرف دلمه...

دارم خسته میشم از این زندگی...

هه...

فرض کن منی که سنگ صبور همه بودم و ارومشون میکردم ...

حالا خودم از این حرفا بزنم...

از این حرفایه نا امید کننده بدم میاد...

اما فک کنم تنها لغاتی که بتونم منظورمو باهاشون بیان کنم...

همین لغات باشن...

من یاد ندارم ادبی بنویسم...

یا متاثر کننده...

من فقط حرف دلمو میزنم ...

خسته شدم فقط به خاطر اینکه با چند نفر در ارتباطم و

رفت و امد دارم که جزو لینکام هم هستن...

نخوام منه واقعیمو نشون بدم...

میخوام این نقاب و بندازم دور

شاید از الان به بعد

ببینید که من هیچ تغییری نکردم...

اما همین برام کافیه که حرفای دلمو گفتمو

خالی شدم

قراره بریم شلمچه...

سختی و اذیت زیاد داره...

ولی در اصل میخوام برم چون نیاز به تنهایی دارم..

میخوام به خود واقعیم برسم و از این بن بست خلاص شم..

دوستتون دارم

بای

[ دوشنبه دوازدهم دی 1390 ] [ 8:57 ] [ کعبه دل ] [ ]

غیبت صغری

سلام به همه ی دوستای گل و مهربونم

عزیزای دل من به احتمال زیاد ۹۹٪ تا اخر دی ماه دیگه نمیام نت

قراره مامان سیم اتصال به کامپیوترمو جمع کنه

اگه راضی شد که نت میام

اگرم راضی نشد

اگر بار گران بودیم

رفتیم

اگر نا مهربان بودیم

رفتیم

اخه قراره برا امتحانا بشینیم خر خونی کنیم  ( نیس خیلی هم درس میخونم)

فعلا

پ. ن ۱: دوستای گلم دلم خیلی براتون تنگ میشه

پ. ن ۲:شاید قاچاقی از کافی نت گاهی اوقات بهتون سر زدم

پ. ن ۳:با اینکه رفتم اما هر موقع دلتون برام تنگ شد نظر بزارین

تابعد از اینکه اومدم بخونم ذوق مرگ شم

 

[ جمعه هجدهم آذر 1390 ] [ 23:51 ] [ کعبه دل ] [ ]

غیبت صغری

سلام به همه ی دوستای گل و مهربونم

عزیزای دل من به احتمال زیاد ۹۹٪ تا اخر دی ماه دیگه نمیام نت

قراره مامان سیم اتصال به کامپیوترمو جمع کنه

اگه راضی شد که نت میام

اگرم راضی نشد

اگر بار گران بودیم

رفتیم

اگر نا مهربان بودیم

رفتیم

اخه قراره برا امتحانا بشینیم خر خونی کنیم  ( نیس خیلی هم درس میخونم)

فعلا

[ پنجشنبه هفدهم آذر 1390 ] [ 23:10 ] [ کعبه دل ] [ ]